پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

242

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

با همهء دورىام از اين وادى ، رسيدم به اينجا كه بحث عاشق و معشوق در ميان نيست . هر دو يكى است و آن يكى عشق است . . . . امّا . . . امّا كاش بودى به وقت لباس رزم پوشاندن على . داماد را اين طور به حجله نمىفرستند كه امام ، علىّ اكبر را مهيّاى ميدان مىكرد . با چه وسواسى هديه‌اش را براى خدا آذين مىبست . . . اهل خيام كه فهميدند علىّ اكبر پروانهء رفتن گرفته است ، ناگهان درهم شكستند و فرو ريختند . كاش مىبودى ليلا ! امّا . . . امّا نه . . . چه خوب شد كه نبودى ليلا ! تو كجا زهرهء به ميدان فرستادن پسر داشتى ؟ پسر . . . چه مىگويم علىّ اكبر . . . انگاركن زيبايى و عطر تمامى گل‌ها را به يك گل بخشيده باشند . انگاركن تمامى سروهاى عالم را به تمامى لاله‌هاى جهان پيوند زده باشند ، انگاركن خدا در يك قامت ، قيامت كرده باشد . . . . تو مىخواستى كربلا باشى كه چه كنى ؟ كه براى علىّ اكبر مادرى كنى ؟ كه زبان بگيرى ؟ گريبان چاك دهى ؟ كه سينه بكوبى ؟ كه صورت بخراشى ؟ كه وقت رفتن از مهر مادرى سرشارش كنى ؟ كه قدم‌هايش را به اشك چشم بشويى ؟ . . . ببين ليلا ! تو مىخواستى چه كنى كه زينب براى اين دسته گل نكرد ؟ به اشك چشم تمامىِ مادران سوگند كه تو هم اگر در كربلا بودى باز هم مىگفتند مادرِ اين جوان ، زينب است . امّا بگويم ؟ . . . بگذار بگويم ليلا ! جانم فداى عظمت زينب . با گفتن اين كلام اگر قرار است جانم آتش بگيرد ، بگيرد . . . . ببين ليلا ! اگر بيقرارى كنى ، اگر آرام نگيرى ، بقيّهء قصّه را آن چنان از تو پنهان مىكنم كه حتّى از چشم‌هايم هم كلامى نتوانى بخوانى . آرام باش ليلا ! من هنوز از رابطهء ميان اين دو محبوب تو چيزى نگفته‌ام . « 1 » « عقاب » در مجلس هشتم اين دفتر ، ماجراى آخرين صحنهء پيكار حضرت علىّ اكبر را براى حضرت ليلا ( س ) روايت مىكند و از اين كه در آخرين لحظات ، سوار خود را به ميانهء سپاه دشمن برده است ، عذر مىخواهد و علّت آن را بيان مىسازد : . . . پيش از اين احساس مىكردم كه على بر من نشسته است با يك سلسله از حلقه‌هاى سنگين زنجير . على بر من نشسته است با يك سلسله كوه . اگر چه سخت نبود ، اگر چه به خاطر على همه

--> ( 1 ) . همان ، ص 30 - 37 .